سلام.
گاهی اوقات تو زندگی ما آدما لحظه هائی هستند که آدم فکر می کنه به آخر خط رسیده؛
نا امید و کلافست.به زمین و زمان فحش و ناسزا می گه و دلش می خواد خودشو از این زندگی رها کنه
این لحظات برای خود من بارها پیش آمده .اما چند روز پیش مطلبی رو خوندم که منو به فکر فرو
برد حالا این مطلبو براتون می نویسم؛شاید به شماها هم کمک کند:
وقتی پاهایت چنان خسته اند که به زور راه می روی
یک راند دیگر مبارزه کن
وقتی بازوانت چنان خسته اند که قدرت گارد گرفتن نداری
یک راند دیگر مبارزه کن
وقتی خون از دماغت جاریست و چشمانت سیاهی می رود و چنان خسته ای که آرزو می کنی
حریف مشتی بر چانه ات بزند و کار را تمام کند
یک راند دیگر مبارزه کن
و به یاد داشته باش:
کسی که همواره یک راند دیگر مبارزه می کند هرگز شکست نمی خورد
تا بعد...
حنا
سلام به آقا کا... نه منظورم همون دم بریده بود. سلام داداش حالت خوبه، بابا چرا مثل دخترا قهر میکنی؟!!!
هفتما: کی از انتقاد ناراحت شد، اصلا مگه ما مطلبی در مورد شما نوشتیم؟ ما فقط از این دلخور شدیم که کسی که با یکی از ما آشناست (ای بابا کی گفت جو...) چرا با تریپه ناشناس میاد؟
ششما: بابا ما خودمون تو اگزوز تراکتور بزرگ شدیم نگاه به بی خیالیه الانمون نکن، یه روزی ملتو رنگ میکردیم، با یه نگاه کامنت سفارشی رو از کامنت واقعی تشخیص میدیم.
پنجما: اصلا از کجا فهمیدی ما جنبه انتقاد رو نداریم، ما که چیزی ننوشتیم و اصلا کسی نگفت شما خودتو معرفی کنی یا نه. پس قبول کن که سوتی دادی!!!
چهارما: چرا به خاطر جودی خودتو معرفی کردی؟
سوما: ما (یعنی من) خوراکم انتقاده به شرطی که...
دوما: خیلی خوش اومدی، به خاطر جودی این تریپه ناشناس بودنت رو (آخ چقدر هم ناشناس بودی) بی خیال میشم (یعنی می شیم) به شرطی که قول بدی خودت رو معرفی کنی)
اولا: دوباره به جمع ما به عنوان اولین خواننده ثابت خوش آمدی، امیدوارم از دست من ناراحت نشده باشی، اگر هم شدی سعی کن منو ببخشی. ( بابا بی خیال دیگه، بزرگ میشی زن میگیری ، شایدم تا حالا گرفتی شیطون!
)