زیر این گنبد نیلی،زیر این چرخ کبود
توی این صحرای دور یه برج پیر و کهنه بود
یه روزی زیر هجوم وحشی بارون و باد
از افق کبوتری تا برج کهنه پرگشود
برج تنها سر پناه خستگی شد
مهربونیش مرهم شکستگی شد
اما این حادثه ی برج و کبوتر
قصه ی فاجعه دلبستگی شد
بادوبارون که تموم شد اون پرنده پرکشید
التماس و اشتیاقو توی چشم برج ندید
عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بود
بعد از اون حتی تو خوابم اون پرنده رو ندید
ای پرنده من، ای مسافر،من همون پوسیده تنها نشینم
هجرت تو هرچی بود معراج تو بود اما من اسیر مرداب زمینم...
سلام !!!
آقا شرمنده ،تقصیر از ما نیست که وبلاگ خیلی وقته آپدیت نشده
!!این آقای مارکوی ما فک کنم سفرهاشون تموم شده و به مقصد رسیدن که یادشون رفته می خواستن یه تغییرهایی تو وبلاگ بدن بعد ما یادداشت بذاریم ،آره دیگه رسیدن و دارن پلو میل می کنن اونم تنها تنها
!!!دیگه سرشون شلوغ شده حسابی !!شایدم نکه روزی حداقل 2 ساعت php کار می کنن
دیگه وقت ندارن به اموراتشون رسیدگی کنن!!البته یه کمی هم تقصیره ....ه!!
بگذریم!!
امامن همین جا قول میدم دیگه از این مشکلا پیش نیاد..خوبهههههه؟!!
جودی
سلام
به چه عجب خانم، خدا میدونه فردا خورشید از کدوم طرف در بیاد!!!
ای بابا شما سرتون شلوغه چذا میندازین تفصیر ما؟ کی قرار شد تا انجام شدن تغییرات کسی یادداشت نذاره؟
ما که خودمون یادداشت میذاشتیم! حالا عیب نداره، من به بزرگیه خودم...
شعری هم که گذاشتی قشنگ بود.
موفق باشی...همیشه، همه جا!
سلام.
شعرت قشنگ بووووووووووود.
پیروز باشیییییییییییییییییییییی.
سلامون علیکم!
...
روز گار و یار و دیار و برج به کامتان باد !
سلام. قشنگه. بعدشم دشمنت شرمنده باشه