محل غریبی است، گویی تا کنون اینجا نبوده ام اما در تمام طول زندگی، در رویاهایم آن را دیده ام.
صدای جیرجیرک ها شب را به خاطرم می آورد، اما تا سر بالا می آورم
خورشید را با تمام روشناییش در بالای سرم می بینم که با
گرمایش رویاهایم را ذوب می کند و به من می فهماند که باید قبول کنم روز است.
واقعا شب است یا روز؟!!!
من روز بودن را قبول کرده ام، اما همچنان با امید به صدای جیرجیرک ها، در رویاهای شبانه خود سیر میکنم.
سلام!
خب اینجا ( یعنی وبلاگتون) خیلی قشنگه. یه جور لطیف و گرم
اما باور شب هم چیز بدی نیست.....مخصوصا سکوت و ارامشش.
موفق باشید
مثل اینکه مارکوپولو از همه فعال تره :دی .. از بلاگ های گروهی خیلی خوشم می آد .. برم بخونم ببینم حالا بقیه چی گفتند:)
سابیلیک..شما همون مارکو ی معروفی؟؟پولو رو میگم !
dash markoye mast dige...khaili zibast ..man ke hal kardam
سلام
وبلاگ خوبی دارید و اگر دوست دارید بیایین به هم لینک بدیم.
سلام
قشنگ بید
(محل غریبی است، گویی تا کنون اینجا نبوده ام اما در تمام طول زندگی، در رویاهایم آن را دیده ام.)
این رو من یه بار با تماتم وجودم حسش کردم. خیلی باحاله.
موفق باشی...، روزگار و یار و دیار و رویا های شیرین به کامت باد!!!
سلام مطلبت خیلی بامزه ست ولی یک حرف برای همهی بچه های چهل.... این همه مو ضوع تو جهان است ولی شما فقط عشق{چرت ترین موضوع} را دیده اید موفق با شید پیییییییییشی