زندگانى امروز اغاز مى شود,
و در امتداد فردا مى نگرد,
مى بالد,احیا مى شود,
و باز مى اغازد.
ان نیست که انجام داده اى
و یا انکه بوده اى
انجاست که خواهى شد
و مسئله اینجاست.
...که دیروز رفته است
امروز برامده,
و فردا در خواهد رسید.
همواره در پیش روی نظر کن,
دردها را به گذشته واگذار,
طراح تویى که اینده خویش را
ترسیم مى کنى.
تنها ترا توان ان هست
که خطاى رفته جبران کنى
تنها تو مى توانى
که ارامش را در اندرون خویش
سکنى دهى.
مارتینا رى کوک
سلام.
دو روز به شروع سال جدید مونده.مى دونم یادداشتمو کمى زود مى زارم
اما چاره اى ندارم(شرمنده به بزرگواری خودتون ببخشید.)
به هر حال سال نوتون مبارک.امیدوارم سالى توام با موفقیت و کامیابى و خالى از حسرت داشته باشیدو به هر ارزویى که دارید برسیدو در مقابل مشکلات صبورباشید.
دوستاتونم موقع سال تحویل فراموش نکنید.
در اخر بازم سال نو رو به همه مخصوصا دوستاى خیلى خوبم:
(که هر چارتاشونو خیلى دوست دارم وامیدوارم دوستیمون هر روز مستحکمتر از قبل بشه)
جودى,مارکو,نل و رابین تبریک مى گم.
پیروز باشیدوعیدتونم مبارک.
حنا
مارکو: دختری به نام یلدا (قسمت چهارم)
او حق داشت ، اما من پاک قضیه را باخته بودم .خیلی ها معتقدند یک خبرنگار باید با شهامت تر ازآدم های عادی باشد. ولی من یادم نمی آید درچنین مواقعی با آرامش و به دور از اضطراب وترس دست به کار شده باشم . گاهی اوقات درچنین شرایطی وضعیت مضحکی پیدا می کنم . من از بچگی از محیط بیمارستان و قبرستان هیچ خوشم نمی آمد. معمولا بوی الکل حالم را به هم می زند. از نوجوانی تلاش کردم ترس را کناربگذارم و مثل خیلی از هم سن و سالهایم رویای دکتر شدن را در سر بپرورانم ، اگر چه راه برایم هموار شد اما قید تحصیل پزشکی را زدم چون شجاعت کافی را در خودم نمی دیدم . نمی توانستم ترس خود را پنهان کنم . احساس می کردم با تمام وجود می لرزم . بدنم یخ زده بودو به سختی پشت سر پرستار قدم برمی داشتم . - اتاق ۳۰۴، همینجاست . شما رو تنهامی ذارم ولی منتظرتون می مونم . نمی دانم در جواب پرستار به او چه گفتم ، ولی او لبخندی زد و در را پشت سرم بست . یلدا با صورتی به سردی و سفیدی گچ ، روی تختش دراز کشیده بود و ملحفه سفید را که وقتی به او نزدیکتر شدم تازه متوجه گل های رنگ و رورفته ی آن شدم ، تا زیر چانه روی خود کشیده بودو با دو دست درست مثل کودکی که قصدقایم شدن دارد، محکم نگه داشته بود. نمی دانم حواسش کجا بود، اما با باز و بسته شدن در اتاقش هیچ عکس العملی نداد.می ترسیدم ولی سعی کردم یک بار دیگر نقش آدم های شجاع بازی کنم :
- سلام ... یلدا جون ... خیلی منتظر موندم ...چرا دیگه اون روز به من زنگ نزدی ؟هیچ عکس العملی از خود بروز نداد. - یلدا... یلدا جون ، من آرزو هستم ... از مجله خانواده سبز... تو گفتی که دوباره زنگ می زنی ...من خیلی منتظر موندم ولی ... - گفتم که نمی شه بعضی حرفا رو پشت تلفن گفت ... ولی تو بالاخره اومدی ... ناگهان از جایش بلند شد و روی تخت نشست .من نه جرات نشستن در کنارش را داشتم و نه می توانستم همانجا مثل مجسمه بایستم . دلم را به دریا زدم و کنار او روی لبه ی تخت نشستم . پاهایم می لرزید. توان نگه داشتن خود را روی لبه ی تختخواب نداشتم . - واست گفتم که ما از اون خونه هم بلندشدیم ... - آره گفتی ...- بعد از اونجا رفتیم و مامان با <<آقا نصرت >>آشنا شد. آقا نصرت زن و زنش رو هم خیلی دوست داشت ولی زنش بچه دار نمی شد.نصرت خان هم زیر بار بچه پرورشگاهی و بی نه نه وبابا نمی رفت . قصد زن گرفتن هم نداشت ، اون با مامان طی کرد که یه بچه واسش بیاره ، در عوض واسمون یه خونه بخره تا ما راحت زندگی کنیم .مامان قبول کرد، اما از اونجایی که می دونست آقا نصرت وقتی ازش بچه دار بشه دوباره اونو ول می کنه و می ره سر زندگی خودش و با زن و بچش خوش می گذرونه ... برای بچه دار شدن هیچ عجله ای به خرج نمی داد. شش ، هفت ماهی گذشت و از بچه خبری نشد.آقا نصرت قول داده بود به محض این که مامان حامله بشه واسمون خونه بخره . ولی مامان هروقت یک بار کلی پول بابت دکتر و بیمارستان وآزمایشگاه ازش می گرفت ولی بیشتر پولارو ازترس آینده پس انداز می کرد. تا اینکه یه روز آقا نصرت کاسه ، کوزه رو بهم ریخت و دعوای شدیدی با مامان کرد. یادمه بهش گفت : واسه من زن کم نیست ، اگه به تو رو انداختم واسه این بودکه خودتو بچه هات رو به این بهونه سر و سامونی بدم . مامان که دید اوضاع به هم ریخته ، به پاهاش افتاد و قول داد یه بچه واسش بیاره ... یلدا ساکت شد. برگشتم و به او خیره ماندم .ناگهان مثل آن که بغض ۱۹ ساله در دلش ترکیده باشد، با صدای بلند شروع به گریه کرد. سیل اشکهایش از دو طرف صورت جاری بود. بین گریه ،ناله می کرد طوری که انگار درد نهفته درمویرگهای وجودش ، بیدار شده باشد. دقایقی که برای من بسیار طولانی بود، گذشت تا او آرام ترشد. وقتی در آرامش دوباره آسمان چشمهایش بارانی شد درست مثل کودکانی که در آغوش مادر، خود را پنهان می کنند تا از همه چیز در امان باشند، خود را به آغوش من انداخت و من ناخواسته و بدون اراده پا به پای او اشک ریختم .دلم نمی خواست او بداند که من آن قدر ضعیفم .دوست نداشتم او ذره ای به احساس ترحم من نسبت به خود پی ببرد، اما نتوانستم جلو ابرازاحساسات خود را بگیرم .- آرزو... باور کن یادآوری این چیزا خیلی سخته .....
سلام به شما چل چراغیا وبلاگ زیبایی دارید عید شما هم پیشاپیش مبارم امیدوارم که به موفقیت مورد نظرتون برسید بای
سلام بر شما
وب لاگ تحسین بر انگیزی دارید
افرین بر شما
::::::: کا ش پیر اهن چین چینی سر خ شب عید
بادو جیبی که پر از عیدی بو د
بمن غم زده پس می دادند
یا به آن بر که آبی که در آن رمز صد اقت جاریست
سرو تن می شستم
کا ش معنای گل لا له همان بو د
که می چسبا ند م
هر دم از شو ق به نا خنها یم
کا ش یکبار دگر می بستم
بر گر دن
سینه ریز ی زگل و حشی صحرا ی غروب
دستبندی زگل با بو نه
بر دستم
کا ش رو یای مر ا حو صله باور می کر د
کاش بر می گشتم
به همان دنیای عرو سک بازی
کو د کیهای مرا در بازی
بی خبر گر گ زمان با خو د برد
برد و من محو تما شا بو د م
یا حق
سلام
سال نو یه تو هم مبارک ...
همچنین ( برای همه ی موارد)
روزگار و یار و دیار به کامت!
سلام
منم پیشاپیش سال جدید رو به همه، مخصوصا شما ۴ تا دوست خوبم تبریک میگم و همین جا میگم که حاضرم هر کاری بکنم تا این دوستی ۵ نفره هر چه طولانی تر (جاودانه) بشه؛ چون از کمیاب ترین چیزها تو این روزاست.
موفق باشی...همیشه، همه جا!
سلام دوستان.
ســـــــــــــلام من دوباره اومدم(امیدوارم ناراحت نشید)
سال نو مبارک.عیدی من یادتون نره.
در این مدت به خاطر اینکه در سفر بودم نتونستم به وبلاگتون سر بزنم !می دونم دلتون برام تنگ شده(دل به دل لوله کشیه).ولی روز به روز با حال تر می شین.امیدوارم روزی همتونو ببینم.(راستی سفرم دلیل بدی داشت امیدوارم با این دلیل هیچ وقت سفر نکنید)
بای تا سال ۸۳
۰-سلام
۱-این شعرو از کجا نوشتی شیطون!!!(از هر جا که نوشتی معرفش حتما خیلی باحال بوده!!)
۲-من که بخشیدم(دیر و زود نداره مهم نفس عمله!!
۳-به هر حال سال نو تو هم مبارک..
۴-ای بابا مگه الکیه که شماها رو ...
۵-اون چارتام تو رو خیلی دوست دارن!!(دوستی بهتره نزدیکتر بشه !!)
۶-چه عجب منم یه بار اول شدم.....
۷-عید تو هم واسه سومین بار مبــــــــارک...
سلام به همه برو بچههای چهلچراغ :
عیدت مبارک شعر زیبایی بود.
زندگی بازیست
ما خود صحنه می سازیم
تا بازیگر بازیچه های خویشتن باشیم.
امید است که سالهای زیاد در کنار همباشیم ودوستیهامون
مستحکم تر بشه.