مستی بهانه کردم و چندان گریستم تا کس نداند آنـکه گرفتـار کیـستم
رابرت و مری به قدری از هم نفرت داشتند که کار حتما به جدال و خونریزی ختم می شد.
رابرت آرزوی کشتن مری در سفر را در سر می پروراند و مری هم به فکر دست و پا کردن عذابی همیشگی برای رابرت بود.
در یادداشتی که رابرت بعد از شلیک گلوله به مری در کنار او پیدا کرده، نوشته بود: ممنونم، رابرت. دکتر ها گفته بودند که فقط ۲ ماه دیگر زنده هستم. امیدوارم تا ابد گوشه زندان بپوسی.
نویسنده: ارنی گلنسک
ترجمه: روزبه حنیفی
مارکو پولو